|
زَمِ ستان
|
بعد از سالها رفتم اصفهان. ماری از اصفهان بلیط رفت و برگشت گرفته و ما بدون اندکی ملالت با خواهر و مامات و پرا رفتیم خونه اش. چقدم که ماری با محبته.میدونستم خیلی بامرامه ولی نه اینقد. یه هفته قبلش به زی زی گغتم میخام بیام اصفهان.. البته اون گفتش که باید بذارم واسه شهریور. چونکه برنامه مسلفرت داشتند و از اونجایی که ما هم بلیط گرفته بودیم. عملا کنسل کردن مسافرت غیر ممکن بود. به زی زی چیزی نگفتم که همه چی اوکی شده و نمیتونم برنامه رو تغییر بدم. همون شبی که رسیدم اصفهان. زی زی پیام فرستاد مسافرتشون کنسل شده. منم با شوخی و خنده گفتم که مناظر باش تا سرت خراب شم. ولی اون اصلا باور نمیکرد. باهاش حرف زدم وگغتم ادرس بده تا بیتم خفتت کننم. اونم گفت تو با بیل هم از زمین کنده نمیشی.بالاخره چهار روز مداوم بهش پیامک میدادم بده اون ادرس رو. اونم مینوشت تو ادرس بده بیام دنبالت بیمزه. القصه بالاخره بذاش نوشتم باور کنی یا نکنی من اصفهانم و فردا هم برمیگردم خونه. دیگه خوددانی. یهو زنگ زده ای موذی؛ ای هفت خط؛ ای مارموز ؛ ای خره! راستشو بگو. وافعا اینجایی.؟ منم همه ی اون صفاتی رو که بهم نسبت داده بود بهش برگردونم و اخرش گفتم ای نادون! من اصفهانم. اینجوری بود که رفتم پیشش. و خیلی خوشال شدم. بعد سااااالهااااا دیدمش. حس خوبی بود. گفتش وااای چقد عوض شدی.منم در جوابش گغتم ولی تو همون گربه ای که بودی هستی فقط چاقتر شدی... بعدم با حمیده تماس گرفت و گفت ببین کی اینجاست. حمیده رفت و تو گروه تلگرامی و با سایرین چیا که بار من نکردن...حالا چند روزه که برگشتم. ولی انگار حمیده ناراحته... از متن پروفایلش. نمیدونم از من دلخوره یا از زی زی... فک میکنم توقع بیجایی باشه که از من انتظار داشته باشه که بلید مسافرتم رو با اون کوک میکردم.