زَمِ ستان

عصرحمیده زنگ زده ، که الا وبلا باید بیای اصفهان. میگم حمیده نمیام. میگه چطو دوستی هستی؟ دلت واسه زی زی تنگ نشده ... مکث کردم... میگم دلتنگی  دلیلی واسه اومدن نیس... حمیده باز اصرار میکنه... ببین مهناز داره از مشهد میاد تهران و بعدش با اون میریم اصفهان... اگه معرفت داشته باشی میای... گفتم ببین واسمون مهمون اومد. بعدا بهت زنگ میزنم. انگار فهمید حوصله اشو ندارم... گفتش باشه!! برو بمیر...

دو ساعت بعدش زی زی زنگ زده... مبایلم مثل همیشه سایلنت... میدونستم دوباره میخواد دعوتم کنه برم اصفهان، مثل همه ی این سالها .... دیدم تو تلگرام با ایموجی های عصبانیت و تهدید نوشته یا میای ... یا دیگه نه من نه تو... بالاخره دست از دلم برداشتمو براش نوشتم زی زی ! تو که هیچوقت عصبانی نمیشدی... فدای محبتت... من معذوریتایی دارم که خیلی خیلی شخصین ...وگرنه دلم میخواد بیام ببینمت و یا توبیایی پیشم... جواب داده اینا همش بهونه هست... نمیدونم تو چرا اینقده بیروح و بی احساسی ... و ایموجی غم....

براش نوشتم ...خجالت می کشم اینقده با محبتی... ولی بذار هروخت خودم خواستم بیام... .برام نوشت مگه تو خجالتم بلدی بکشی ؟ایموجی خنده و گریه.... براش نوشتم اولین باره و اونم به خاطرتو ...زی زی نوشت باشه هرجور راحتی... ولی خیلی دلم میخواد ببینمت ...ایموجی غم و اندوه

 زی زی دوست دوران دانشگاهه و همخوابگاهی... 22 ساله زی زی رو ندیدم. فقط تلفن ونامه ... زی زی ،حمیده و مهناز و بقیه همین یکی دوسال قبل از طریق تلگرام و واتس آپ همدیگه رو پیدا کردن و چه شور وشوقی هم تو گروهها برپا کرده بودن... اما الان اگه من تو هموم گروههایی که به زور عضوم کردن پیام نذارم تار عنکبوت مینده...ولی منو زی زی سالها از حال هم خبر داشتیم... زی زی ازدواج کرد ...  بچه دار شد ...تو همه ی این سالها  واسه هم کادو فرستادیم... 

نمیدونم چرا هیشکی طرز دوستی منو درک نمیکنه... من اینجوریم... معذوریاتم اینقده شخصین که حتی خودم با خودم تکرارشون نمیکنم... شاید فقط یکی بتونه درکم کنه ... اونم یه خواهر مجازیه.

امشب متهم شدم به بی احساسی... ازت توقع نداشتم رفیق...

 

+ تــاریـخ پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۷ ساعـت 0:56 به قـلـم zamharir |

همیشه اونایی رو که میذارن شارژ گوشیشون به ته برسه و یهو وسط یه مکالمه میگن ای وای دیدی چی شد ؟!! شارژم تموم شد ، سرکوفت میزدم و میزنم که چرا حواستون به شارژ گوشیتون نیس آخه؟!!  . من که همیشه حواسم هست و هیچ وقت این اتفاق برام پیش نیومده. امااااا

واقعا که!... تو حساس ترین لحظه زندگی- شاید بشه گفت لحظه ای که خیلی وختا آرزوشو کردی- ، اگه  این اتفاق بیفته یه -واقعا که - که نه هزار - واقعا که- داره

نمیدونم از بد شانسی منه ؟ یاازخوش شانسی مخاطبم؟ اصلا نمیدونم من مخاطب بودم یا اون! اون زنگ زد و منم چفت و بست دهنمو باز کردم. .. اما نه ! یهویی گفتنی ها رو نگفتم. انگار تا اون با اون صدای سکرآور(خب سکرآوره ! نمیشه که منکرش بشم) بگه الو ! سلام! یه نفس عمیق ! و بعد بگه خوبی ؟

ومن....

مکث کنمو تو دلم... بگم نگم کنم، اینکه از چشش می افتم ...، اینکه باید آرزوی عصبانیت منو به گور ببره...، اینکه باید هنوزم با گوشه و کنایه چوب کاریش کنم...، اینکه پنچر کردن ماشین هم انتقام  خوبیه ها...!، هزار ساعت طول کشید!...

امان از این ذهن سیال که هزار فریم از زندگیتو ، به ثانیه ای میاره پیش چشمت و یا از خاطرت محو میکنه!(چه فیلسوفیم میشم من اینجور وختا، دقیقا مثل روباه موقع شکار )

و بالاخره به خودم نهیب زدم که بگو! شاید دیگه فرضتی پیش نیاد خره!(مطئنم اون خره رو به خودم گفتم)و گفتم و گفتمو گفتم و صدای قورت  دادن آب دهنشو مثل همه اون روزا و البته بیشتر شبایی که میگف دلم گرفته ، شنیدم!

اما!...

  صدای نفساش نمیاد... جیغ کشیدم الو ! الو! می شنوی اشغال ؟!!... قطع شده! ... بیشرف!رو من قطع میکنی؟!!و باز نهیب زدم به خودم، خودت تماس بگیر و همه ی حرفاتو ، ناسزاهاتو ، گله هاتو و... بهش بگو  و خلااااص اما... گوشی لعنتیم شارژ تموم کرده بود...غمگینم!

همیشه اونایی رو که میذارن شارژگوشیشون به ته برسه و یهو وسط یه مکالمه میگن ای وای دیدی چی شد ؟!! شارژم تموم شد ، سرکوفت میزنمو خواهم زد  که چرا حواستون به شارژ گوشیتون نیس آخه؟!!  . من که همیشه حواسم هست  و فقط یه بار-  لحظه ای که خیلی منتظرش بودم- شارژ تموم کردم....

 

+ تــاریـخ یکشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۷ ساعـت 23:54 به قـلـم zamharir |