زَمِ ستان

چشاش رو دیدم! سبزه! سبز خیلی روشن! از چشای "پرا" هم روشنتر! رنگ سبز اونم برای یه مرد، دلمو میزنه! البته مرد ، مرد که نیست! پسرک کوچولو! پسرک هم نیست! یه جوونِ یحتملِ به چشمِ مادرشِ رعنا! مامان میگه معتاده! من میگم نیس! مامان هست! من نیست!! بالاخره مامان کوتاه میاد خیله خب نیس! ولی من ول کن نیستم باید واقعاً به این باور برسی که نیس!میگم تازه اگه هم باشه غیرت داره ، دزدی نمیکنه بساط می چینه! یه بساط محقرانه! این پسرک یا مرد یا جوون رعنا! نه عشقمه ! نه بچه امه! نه فامیل! فقط نمی دونم چرا هرچند وقت یه بار تو مسیر پیاده رویم می بینمش! بساطش  یه کمده که چنتا چیز میز روشه! اینکه میگم چنتا واقعاٌ چنتا است! چنتا دو دونه سیگار، چنتا دونه آدامس ، چنتا دونه بادکنک!ایام عید یه تنگ ماهی ازش خریدم از همون چنتا تنگی که داشت! بعدش چنتا بسته شمع و چنتا تخم رنگی که از جایی دیگه خریده بودم گذاشتم تو بساطش تا بفروشه! اون روز چشاشو ندیدم ولی امروز دیدم! 

پشت بساطش کز کرده بود. به اون چنتا بسته سیگارو چنتا بسته آدامس ، چنتا بیسکویت هم اضافه شده بود. چهار تاخریدم!  بساطش خیلی چرکولکه! بسکویتا سهم همکاراست!اونم همکارای آقا

دوستان عزیز! که پارسال و چند سال قبل دوست بودند و همچنان دوست موندن! اگه اومدین آدرس وبلاگاتون رو بذارین. هیچ آدرسی ندارم.امیدوارم خواهرم صبال همینجوری رد شه از اینجا ببینه! بهش هیچی نمیگم ببینم کی میاد !

 

 

+ تــاریـخ دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۵ ساعـت 19:51 به قـلـم zamharir |

خوب است و خیر!!

بازگشتم به این دنیا مبارکا باشه!

سیاه چشمون چرا 

تو نگات دیگه اون همه وفا نیست
سیاه چشمون بگو
نکنه دلت دیگه پیش ما نیست 
البته تا خدا چه خواهد! منم که جبرگرا! بدجورم جبرگرا!
جالبه! زنگ زدم به بتی که بیا بریم واحد سابق جهت خط و نشان کشیدن برای خانوم "ر"! گفتش تنهایی برو !دیروز باهاش کل گرفتم! الان فکر میکنه من پیشت کردم. گفتم امروز نمیرم ولی مطمئن باش هر وخت دیگه هم برم همین فکرا رو خواهد کرد. بعدش  از رئیس واحد کل گفتم که داشته از معاون واحد بتی اینا پرس وجو می کرده و میگفته کم کاری میکنه و کارمندا رو به خودشون واگذاشته . باید بهش تذکر داده بشه . منم بهش گفتم تا حمایتی نبینه جرات نمیکه با کارمندا جدی باشه، ما باید حمایتش کنیم وگرنه از عهده کارمندای چش سفید و خیره سر اونجا برنخواهد اومد. بتی با خنده گفت اتفاقا همین یه ساعت پیش معاون واحد کل هم به من همینو گفت و منم دقیقاً همین جوابا رو بهش دادم. گفتم خب! پس بر همه مسجل شد که جنابعالی ستون پنجم من تو اون نیمچه واحدی  و منم جاسوس دوجانبه تو واحد کل!
 
حالا بیا و ثابت کن که بابا جان!  همش جبر بوده که در عرض کمتر از 24 ساعت اتفاقات و حرفای مشابه گفته و شنیده شده! 
چشمه اشکم بی تو سرابه
خونه عشقم بی تو خراب
شادی ها بی تو مثل حبابه
سایه آه نقش بر آب
پس زمینه ی ذهن درگیر مو با رنگ قرمز مشخص کردم که خودم گیج نشم !
 
+ تــاریـخ یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۵ ساعـت 22:15 به قـلـم zamharir |
خسته ام؟!! نه! نیستم!! هیشکی باور نمیکنه که با وجود فقط یکی دو ساعت خواب اونم تو 48 ساعت اخیر یه ادم بتونه سرپا باشه. ولی من هستم. انگار نه انگار که آدمم. شبا که بیخوابی میزنه به این کله ،ولو میشم تو تلگرام . از این کانال به اون کانال . بعد واتس آپ که خلوتره! بعد پیام به همه ی اونایی که  میگن : مگه میشه؟ مگه داریم؟ً ادم خواب نره و کله ی صبح بدو بدو بره سرکار؟!! پیام میدم هوووی ! گروه منکران! همه ی اونایی که بیخوابیای منو تکذیب می کنید. ببینید من بیدارم!

وای بر تکذیب کنندگان!! واااای!!

+ تــاریـخ یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۵ ساعـت 16:24 به قـلـم zamharir |