زَمِ ستان

خوب است و خیر!!

بازگشتم به این دنیا مبارکا باشه!

سیاه چشمون چرا 

تو نگات دیگه اون همه وفا نیست
سیاه چشمون بگو
نکنه دلت دیگه پیش ما نیست 
البته تا خدا چه خواهد! منم که جبرگرا! بدجورم جبرگرا!
جالبه! زنگ زدم به بتی که بیا بریم واحد سابق جهت خط و نشان کشیدن برای خانوم "ر"! گفتش تنهایی برو !دیروز باهاش کل گرفتم! الان فکر میکنه من پیشت کردم. گفتم امروز نمیرم ولی مطمئن باش هر وخت دیگه هم برم همین فکرا رو خواهد کرد. بعدش  از رئیس واحد کل گفتم که داشته از معاون واحد بتی اینا پرس وجو می کرده و میگفته کم کاری میکنه و کارمندا رو به خودشون واگذاشته . باید بهش تذکر داده بشه . منم بهش گفتم تا حمایتی نبینه جرات نمیکه با کارمندا جدی باشه، ما باید حمایتش کنیم وگرنه از عهده کارمندای چش سفید و خیره سر اونجا برنخواهد اومد. بتی با خنده گفت اتفاقا همین یه ساعت پیش معاون واحد کل هم به من همینو گفت و منم دقیقاً همین جوابا رو بهش دادم. گفتم خب! پس بر همه مسجل شد که جنابعالی ستون پنجم من تو اون نیمچه واحدی  و منم جاسوس دوجانبه تو واحد کل!
 
حالا بیا و ثابت کن که بابا جان!  همش جبر بوده که در عرض کمتر از 24 ساعت اتفاقات و حرفای مشابه گفته و شنیده شده! 
چشمه اشکم بی تو سرابه
خونه عشقم بی تو خراب
شادی ها بی تو مثل حبابه
سایه آه نقش بر آب
پس زمینه ی ذهن درگیر مو با رنگ قرمز مشخص کردم که خودم گیج نشم !
 
+ تــاریـخ یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۵ ساعـت 22:15 به قـلـم zamharir |