|
زَمِ ستان
|
هیچی بهتر از کشف و شهود اونم تو ساعت یک و چهل و شش دقیقه یه شبِ شنبه ی بهاری (دوست ندارم بگم ساعتای آغازین یه روز یکشنبه. شبو بیشتر دوست دارم.) آدمو سرحال نمیاره.
من به آغاز زمین نزدیکم. خیلیم نزدیک. جوری که اگه منو زمین باهم کله هامونو بچرخونیم دماغ به دماغ میشم. خخخخ. بعدِ یه دلتنگی چند دقیقه ای عارضه سرخوشی به آدم دست بده خیلی می چسبه! خیعلییی!اونقد سرخوش شدم ، اونقد بیخیال ، اونقد تهی از هر حس سرکش بدی که واسه همه از دوست و دشمن ،آرزو میکنم چنین احساس شیرینی رو !
سال نو شده . چند روزی هست که این اتفاق افتاده و دلیل خاصی هم نداره که بخوام بنویسم. ولی بعد از چند وقت ننویسی ، برای اینکه بنویسی باید یه چیزی رو بهانه کنی و چی بهتر از اینکه از سال و ماه شروع کنی که نوِ نو هست. هوا هم که سرده و منم که عاشق سرما .شوفاژام که از اول اسفند خراب بودن و صاحبخونه گوش فراخ انگار نه انگار. الانم که کلاً رفته اصفهان . خوشم میاد از صابخونه مون محلی به هیشکی نمیذاره!:) بارونم که میباره ! اگه تا اخر سال همیجوری پیش بره ، دیگه هیچی نمی خوام. قبلاً هم نمی خواستم! آخرای سال قبل شلوغ و پلوغ بود دوروبرم . مراسم عروسی داداش کوچیکه و کلی خرج و مخارج از لباس و کیف و کفشو مو(بله حتی مو ، واسه شینیون و آرایشگاه . چه اصلاحاتی که ما خانوما نداریم . اصلاً من نمیدونم دنیای مردا بدون این اصطلاحات چی هست ؟ اصلاً واسه چی نفس می کشن چندشا:) و ... تا کادو و دوباره رخت و لباس عید و اینا. ولی کلاً خوب بود. خرید، اینا رو میگم. ینی کیف کردم بسکه خریدای جور واجور داشتم. اونم چنتا چنتا. مثلاً چنتا هد و گل سر و تل و تاج ،چنتا مانتو ، چنتا کفش و...
امشب هم ماری از اصفهان پیام داده که نتم وصل شده ، عکس دسته گلی که واسه روز مادر برای مامانم خریدی رو بفرست . ماری مثل سالای قبل منو مامور خرید گل و شیرینی و کادوی روز مادر کرد . اونم آخرین روز سال . منم با کلی غرولند و نق و نوق سرماری بدبخت خریدم و تحویل مادرش دادم.
باید دستی به سروروی وبلاگم بکش .پس با اجازه خودم. چون تقریباً بلاگستان نیمه تعطیل و به قول آن ترانه خوان افغان:
شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی
جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان
باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی