|
زَمِ ستان
|
سال نو شده . چند روزی هست که این اتفاق افتاده و دلیل خاصی هم نداره که بخوام بنویسم. ولی بعد از چند وقت ننویسی ، برای اینکه بنویسی باید یه چیزی رو بهانه کنی و چی بهتر از اینکه از سال و ماه شروع کنی که نوِ نو هست. هوا هم که سرده و منم که عاشق سرما .شوفاژام که از اول اسفند خراب بودن و صاحبخونه گوش فراخ انگار نه انگار. الانم که کلاً رفته اصفهان . خوشم میاد از صابخونه مون محلی به هیشکی نمیذاره!:) بارونم که میباره ! اگه تا اخر سال همیجوری پیش بره ، دیگه هیچی نمی خوام. قبلاً هم نمی خواستم! آخرای سال قبل شلوغ و پلوغ بود دوروبرم . مراسم عروسی داداش کوچیکه و کلی خرج و مخارج از لباس و کیف و کفشو مو(بله حتی مو ، واسه شینیون و آرایشگاه . چه اصلاحاتی که ما خانوما نداریم . اصلاً من نمیدونم دنیای مردا بدون این اصطلاحات چی هست ؟ اصلاً واسه چی نفس می کشن چندشا:) و ... تا کادو و دوباره رخت و لباس عید و اینا. ولی کلاً خوب بود. خرید، اینا رو میگم. ینی کیف کردم بسکه خریدای جور واجور داشتم. اونم چنتا چنتا. مثلاً چنتا هد و گل سر و تل و تاج ،چنتا مانتو ، چنتا کفش و...
امشب هم ماری از اصفهان پیام داده که نتم وصل شده ، عکس دسته گلی که واسه روز مادر برای مامانم خریدی رو بفرست . ماری مثل سالای قبل منو مامور خرید گل و شیرینی و کادوی روز مادر کرد . اونم آخرین روز سال . منم با کلی غرولند و نق و نوق سرماری بدبخت خریدم و تحویل مادرش دادم.
باید دستی به سروروی وبلاگم بکش .پس با اجازه خودم. چون تقریباً بلاگستان نیمه تعطیل و به قول آن ترانه خوان افغان:
شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی
جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان
باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی