زَمِ ستان

از اینکه نمیتونم مامانشوی عزیزمو دلداری بدم خیلی ناراحتم. الان چند روزه که نگران پاتولوژیش بود و امروز با گریه زنگ زد که ازمایشگاه برام توضیح نمیده مشکلم چیه... دلم هری ریخت پایین. با اینحال دلداریش دادم که چیزی نیس. همونجا بمون تا خودمو برسونم. وقتی رسیدم.  به پیشنهاد خودش رفتیم دکتر عمومی و اونجا بود که متوجه شدیم سرطان سینه داره. گریه کنون از مطب دکتر زدیم بیرون. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بهش امیدواری بدم که سرطان قابل درمانه. چنتا مثال آوردم براش از ااطرافیان. به یکی از همکارم زنگ زدم که خودش مبتلا بود و الان بهبودی پیدا کرده و ازش خواستم باهاش صحبت کنه و دکترش رو بهش معرفی کنه. ولی مامان شو نامیدانه حرف میزد. نگران امتحان کنکور دخترش بود. نگران دانشگاه اون یکی  دخترش بود. نگران شوهرش که راه دوره. حتی نگران من که از کار و زندگی افتادم. با تحکم و توپ و تشر گفتم بهتره از این به بعد نگران سلامتی خودت باشی که اگه نباشی زندگی بقیه اطرافیانتم به فنا رفته. 

الان عذاب وجدان دارم که آیا دوست خوبی هستم؟ آیا میتونم اونجوری که باید و شاید تو روزای سختی که دوست عزیزم پیش رو داره کمکش باشم؟ اصلا آیا فاطی عزیز من میتونه بر این بیماری سخت غلبه کنه با این روحیه ی شکننده... خدایا تقدیرش زیبا و سرشار از روزهای پر نشاط باشه.

+ تــاریـخ دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعـت 14:48 به قـلـم zamharir |