زَمِ ستان

یکی از همکارانِ خانوم همیشه حرفش این بود که مردا هیچ وقت بزرگ نمیشن. یه چیزی تو مایه های اینکه میگن مفتشونم گرونه! البته میدونم این دوتا هیچ ربطی بهم ندارن ولی من دوست دارم که یه جوری بهم ربطشون بدم.

امروز واقعا به این نتایج گهربار رسیدم که مردا هم بچه هستن و هم مفتشون گرونه. آقای "آ" سر یه بخشنامه کذایی که نوشته بود و من به قول معروف به درخواست مافوق روتوش کرده بودم مثل بچه ها رفتار کرد. یه لحظه گفت بدش ببینم. بعد مثل یه چی(همون جیگر معروف قصه ها) جر جر کاغذو پاره کرد و بعدم گفت حالا برو بشین خودت از اول تایپش کن!مرد  اینقد بچه و مفت وجیگر ! من که نه دیده و حتی نه شنیده بودم!

 گفتم جهندم! نشستم به تایپ ، ولی بسکه از صبح تا اون ساعت حوالی یک بعدازظهر ، با آقای "ط" چنتا از طرحها رو بررسی کرده بودیمو با ماشین حساب چرتکه انداخته بودیم . چشام سیاهی می رفت و نقاط مواج رنگی ،مانع دیدن نصف نوشته های روی صفحه مانیتور میشد. بالاخره کار به جایی رسید که کل صفحه از جلوی چشام ناپدید شد و بخشنامه موند تا فردا که احتمال داره دیر بشه و گزک بدیم دست آقای "آ"! که دیدین این "ط" مشنگ عقلشو میده دست این زمهریره!!

 

+ تــاریـخ یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۵ ساعـت 22:39 به قـلـم zamharir |

با احسان سرگذاشتن عکس بچه برارش توی پروفایل تلگرام مسابقه گذاشتیم. یه بچه ی بانمک خوردنی و عزیز. بچه ای که اصلاً تو دنیای واقعی ندیدمش. نه تنها خودشو که هیچکدوم از تیرو طایفه اشم ندیدم؛ حتی اون عموی گولرش ، احسان!

عکس این لواشک ملس و کشک ترش(همون بچهه)رو نشون همه میدمو هزار بار قربون صدقش میرم. حتی بعضی شبها که بیخوابی به سرم میزنه میرم سراغ عکسایی که احسان از این موجود کوچولوی دوست داشتنی فرستاده و سیر نگاشون میکنم. ا بچهه حسابی معروف شده از دوستای نزدیک و فامیل و بچه های خواهرا و برادر! چند وخت پیش  دخی داداش حسادتش گل کرد و گفتش :عمه! این وزغ چیه هعی قربون صدقش میری. فک نکنم عمه های خودش اینقد دوسش داشته باشن. بهش گفتم چطور دلت میاد به بچه ای که ندیدی حسادت کنی؟ جواب جالبی داد.وقتی تو می تونی آدمی رو که اصلاً  ندیدی انقد دوست داشته باشی ،منم می تونم چشم دیدنشو نداشته باشم.

خیلی وختا ندیده عاشق می شیمو ندیده متنفر :/

 

+ تــاریـخ جمعه هفتم خرداد ۱۳۹۵ ساعـت 11:3 به قـلـم zamharir |
بعد مدتها امروز مامان شو رو دیدم. حسابی لیچار بار هم کردیم. مامان شو میگفت دیروز دخترم احوالت رو پرسیده بهش گفتم دیگه اسمشو جلو من نیار. منم گفتم اتفاقا دخی خواهرمنم احوال تو رو پرسیده منم همینو گفتم.

از اینجا بود که فهمیدیم دلامون بهم راه داره:))

+ تــاریـخ سه شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۵ ساعـت 23:36 به قـلـم zamharir |

امروز تولد احسان بود. احسان یکی از بروبچه های شیطون بلاگفا بود که بالاخره وبلاگش فیلتر شد. خواهر جان ما - صبال عزیز- احسان رو مفتخر به لقب"گولر اعظم " فرمود که به معنی گول زننده بزرگ هستش:)راستش یادم رفته بود که امروز تولد احسانه.ولی تو تلگرام واسم پیام گذاشته بود که 28 ساله شده! واسش یه کلیپ که خودم خیلی دوسش دارمو گذاشتمو تفلدش رو تبریک گفتم .احسان هنوز خبر نداره که دوباره وبلاگ نویسیو شروع کردم.

راستی صبال عزیز! خواهر عزیزتر از جانم ! تفلد عید تو هم مبارک ! یادت باشه من اولین نفری بودم که سه ماه قبل از تولدت بهت تبریک گفتم!

تفلد عید همه ی اونایی هم که به این وب سر میزنن از الان مبارک

+ تــاریـخ یکشنبه دوم خرداد ۱۳۹۵ ساعـت 23:27 به قـلـم zamharir |

الان که چند روزی از تشکیل اون گروه کذایی گذشته ، سعی می کنم که نرم تلگرام. چون میدونم به محض روشن کردن وای فای چندین و چند دوست باهم پیام گذاشتن که نمیخوای عضو گروه خوابگاه ... بشی و جواب من به همشون نه هست . اما یکی از دوستان همیشه در صحنه تلگرام که دیده  چند روزیه اونجاها آفتابی نیستم ویا آسته میامو آسته میرم ، خبرای گروه رو مسیج کرده:

ستاره مرده! ستاره ای که پشت پاکت نامه به جای اسمش چنتا شکل ستاره می کشید. ستاره ای که موقع امضا می نوشت سی سی، دیگه نیست ! ستاره ای که هروقت باهاش حرف میزدم لکنت میگرفتم. ستاره ای که وقتی براش فال حافظ گرفتم و بهش گفتم تابستون عروس میشی با شیطنت گفت وای به حالت اگه  نشم!ستاره ای که میدونست من رو همشهریام تعصب دارمو وقتی میخواست با عاطی دعوا کنه  زیر چشمی بهم نگاه کرد و گفت  وای به حال اونی که بخواد طرف عاطیو بگیره .

همین هفته قبل بود که داشتم خاطره پنیر کپک زده عاطی و بوی گند تو خوابگاه و دعوای ستاره رو تعریف میکردم. اون موقع خبر نداشتم ستاره افول کرده :((

+ تــاریـخ شنبه یکم خرداد ۱۳۹۵ ساعـت 23:36 به قـلـم zamharir |