|
زَمِ ستان
|
پروین اعتصامی شاید بهترین شاعر از نوع مناظره باشه که بنده ی خدا عمرش زیاد به دنیا نبود تا روی مردان جهان سومیو رو بیش از این در شعر و شاعری کم کنه. شعرای پروین اگرچه همشون خواندنی هستن اما شعر" گره گشا ی" او چیز دیگریست. یعنی شعر دیگریست.. به همه سفارش میکنم که لااقل دو،سه بیتی از اونو حفظ کنن . چون به کارشون میاد زیاد.ماجرا از این قراره که پیرمرد فقیری که بچه هاش مریض بودن روزها به گدایی میرفته و یه روز که فقط دو،سه پیمانه گندم میدنش. اونا رو گوشه ی لباسش میریزه و گره میزنه و شروع به راز و نیاز با خدا میکنه و میگه خدایا ......
ادامه شو به زبون پروین جون بخونید که شیرین تره.
بس گره بگشوده ای از هر قبیل - این گره را نیز بگشای ای جلیل
این دعا می کرد و می پیمود راه - ناگه افتادش به پیش پا نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته - وان گره بگشوده گندم ریخته ![]()
بانگ برزد کای خدای دادگر - چون تو دانایی نمی داند مگر ![]()
سال ها نرد خدایی باختی - این گره را زان گره نشناختی ![]()
این چه کار است ای خدای شهرو ده - فرق ها بود این گره را زان گره ![]()
چون نمی بیند چو تو بیننده ای - کاین گره را برگشاید بنده ای ؟![]()
تا که بر دست تو دادم کار را - ناشتا بگذاشتی بیمار را ![]()
هرچه در غربال دیدی بیختی - هم عسل ،هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتم ای یار عزیز - کاین گره را برگشای و گندم را بریز ![]()
ابلهی کردم که گفتم ای خدای - گر توانی این گره را برگشای ![]()
آن گره را چون نیارستی گشود - این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟![]()
من خداوندی ندیدم زین نمط - یک گره بگشودی آن هم غلط ![]()
الغرض برگشت مسکین دردناک - تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر - دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت ای رب ودود - من چه دانستم ترا حکمت چه بود ؟
هر بلایی کز تو آید رحمتی است - هر که را فقری دهی آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بوده ای - هر چه فرمان است خود فرموده ای
زان به تاریکی گذاری بنده را - تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند - تا که با لطف تو پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب - هم سر انجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود - خود نمی دانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان - تا ترا دانم پناه بی کسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست - تا بداند کانچه دارد زان توست
زان به درها بردی این درویش را - تا که بشناسد خدای خویش را
اندر این پستی قضایم زان فکند - تا ترا جویم، ترا خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز - گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال - تو کریمی ای خدای ذوالجلال
بر در دونان چو افتادم ز پای - هم تو دستم را گرفتی ای خدای
گندمم را ریختی تا زر دهی - رشته ام بردی که تا گوهر دهی
در تو پروین نیست فکرو عقل و هوش - ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش
اما من اصلا و ابدا نمیخوام همچین لطفایی نصیبم بشه و به قول حافظ:
دولت آنست که بی خون دل آید به کنار- ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست.