زَمِ ستان

دیروزبا زن داداش رفتیم  کارخانه ی هیولاسازی(آرایشگاه اسبق) :)همونجایی که لولو میرن و عوض اینکه هلو برگردن لولوتر بر میگردن.(ما که خودمون هلوی مادرزادیم:)))اما اتفاق جالبی که افتاد این بود که وقتی خانوم هیولاساز  رو دیدم ، شناختم . (البته از اسم و فامیلش اونو شناختم و وقتی به چهره اشم نگاه کردم دقیقا صورت بچگیاش جلوی نظرم اومد)این خانوم وقتی که 5-6سالش بود به خاطر کار پدرش چند سالی در دهات آبا و اجدادی زندگی می کردن و همون کودکستانی  که من می رفتم اونم میومد. ینی حدود 30سال پیش. براش جالب بود که چطور بعد از این همه سال اونو به جا آوردم و چطور خاطرات اون زمان هنوز یادم هست ،در حالیکه اون اصلا منو به خاطر نمیورد . با اینحال گفتش یه عکس از اون سالها داره و توی اون عکس یه دختر بچه با دو گیس بافته هم هست که احتمالا من هستم.راستش خیلی دلم میخواد اون عکس رو ببینم .چون هیچ خاطره ای از اون روزی که این عکس گرفته شده، ندارم .موقع خداحافظی خیلی ابراز خوشحالی کرد وگفتش یکی از جالبترین اتفاقات زندگیش دیدارش با من بوده:)

و اما عروسی!سالهاست که به ندرت و گاهی اوقات از سر اجبار به این مراسم میرم. وقتی از عروسی برمیگردم شدیدا احساس غبن و خسارت میکنم. فک میکنم چه کار بیهوده ایه که آدم برا فقط یه شب خودشو به زحمت و هزینه میندازه. فرق نمیکنه چه مهمان این مراسم باشی چه میزبان. البته بگم من طرفدار این نیستم که یکی بی خرج و مخارج بره خونه ی شوهر!اونم شوهرای ساخت ایران که به اندک نسیمی کره خر چموش درونشان هوای هندوستان میکنه.پس ای دخترکان دم بخت!از این پیر دیر مجازی این نصیحتو داشته باشین یه سرویس جواهر  کمرشکن رو حتما به شوهر آیندتون تحمیل کنین .

 

+ تــاریـخ شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ ساعـت 17:9 به قـلـم zamharir |