|
زَمِ ستان
|
پریروز ماری ساعت 3بهم زنگ زد و گفتش : امروز 12آبانه. همراه اول بهم تبریک گفته و به مناسبت تولدم 24ساعت میتونم زر بزنم مفت و مجانی. بهش گفتم : عه چه خوب!اینطوری بود که از ساعت 3تا 5زر زدیم با ماری. هر سال من اولین نفری بودم که به ماری تولدشو تبریک میگفتم ولی نمیدونم چرا اصلا یادم رفته بود. یادم رفته بود که یه دوست دارم به اسم ماری!یادم رفته بود که اون دوست 12آبان تولدشه !یادم رفته بود که اونم عادت داره که من بهش تبریک بگم و اگه نگم خودش زنگ میزنه و یادآوری میکنه،اصلا نگران میشه که چرا من بهش تبریک نگفتم!
ما آدما خیلی از هم دوریم و خیلی به هم نزدیک. دوگانگی همه ی زندگیمونو گرفته. مثلا با اینکه ماری اصفهانه ولی خبر داشت که یکی از فامیلای دور ما که همسایه ی مامانشه ،به رحمت خدا رفته ولی ما که تو این شهر بودیم خبر نداشتیم.منم از آبرویی که خانوم "شین" از خودش برده به ماری گفتم و تجدید خاطراتی کردیم از گذشته هامون ، از شیطنتایی که میکردیم،از رابین هود بازیمون.اگه پای احساسات زنانه در میان بود که به هیچ مردی رحم نمی کردیم.مثلا از اونجایی که به شوهر خانوم "نون" مشکوک شده بودیم با فضولی و کنجکاوی فهمیدیم که عنقریبه شلوارش دوتا بشه وبه خانوم "نون"فهموندیم که هی خره! شلوار شوهرت در آستانه ی دوتا شدنه. خانوم "نون"هم چنان قشقرقی راه انداخت که شوهرش به غلط خوردن افتاد !! آخر الامر هم نه خانوم "نون" و نه شوهرش نفهمیدن کی و چه جوری اون همه اطلاعاتو لو داد . ینی برا خودمون کارآگاهانی بودیم:))