زَمِ ستان

دخی خواهر هعی پیغوم و پسغوم  تلگرامی میده ! دلالت می کنه! زبان به پند و اندرز می گشاید :که دایی کوچیکه رو ببخشش! باهاش آشتی کن! میگه خاله اگه بی احترامی هم شده به ما شده !میگه خاله اوون که اومده معذرت خواهی ! میگه روح بابابزرگی در عذابه اگه باهاش قهر باشی! میگه منطق داشته باش! میگه میدونم که ته دلت براش می سوزه ! میگه اون پشیمون شده ،تو هم پشیمون میشیا! میگه بچگی کرده!میگه منطق داشته باش! میگه تو بزرگتری بخشش از بزرگونه!میگه! میگه میگه....

دخی خواهر راست میگه!  دلم میسوزه وقتی یاد استیصالش می افتم! حالم بد میشه وقتی چشای گریونش یادم میاد!جیگرم ریش میشه وقتی جای مشتشو رو دیوار می بینم!ولی  مرغ من همچنان یه پاداره و با همون یه پا هم سوار خر شیطون شده! میگم دلمو شکونده!به خاطر شما نیس که نمی بخشمش ! به خاطر خودشه که بفهمه حرمتا نباید شکسته بشه! بدجوری ازش رنجیدم! محاله ! حتی بچمم اگه بود نمی بخشیدمش! دیگه نه من نه اون! نمیخوام ریختشو ببینم! 

دخی خواهر نوشته: فک کن دایی کوچیکه ... ! چند بار بخشیدیش!  چند بار دلتو....!

 براش نوشتم :....پاتو از گلیمت درازتر نکن! حواست باشه نری تو لیست سیاه من!

حرفای دخی خواهر یه تلنگر بود با یه کوله  نتایج تلخ! بعضیا با تموم بدیا بخشیدنشون آسونه و بعضیا با تموم مظلومیت غیر قابل بخشش!

حکم آخر من در مورد داداش کوچیکه:بخشش لازم نییییست! اعدامش کنیییید!
 

+ تــاریـخ چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۵ ساعـت 20:30 به قـلـم zamharir |