|
زَمِ ستان
|
خیلی بده که من وقتی دلم میگیره و استرس دارم میام وبلاگ و شروع به نوشتن میکنم. قبلنا اینجوری نبود. درسته از غم و غصهامون می نوشتیم اما خنده و شادی هم اینجا کم نبود. فک میکنم پیام رسانها کار و کاسبی وبلاگها را کساد کردند. درسته که پیامرسانها کارکردای آنی دارند و به سرعت اخبار رو ردوبدل میکنند و خیلیم خوبه... ولی از نظر من آبکی هستند. عمق ندارن. حتی راست و دروغ رو چنان با هم قاطی میکنند که نمیشه سره رو از ناسره تشخیص داد.
هنوزم از نظر من وبلاگ در مقایسه با تلگرام و واتساپ و بقیه اشون یه چیز دیگه هست. فرقشون مثل اینه که یه کتاب بگیری دستت یا اینکه همون کتاب رو مجازی بخوونی. امروز واسه این اومدم اینجا که دوستم که بهش میگم مامان شو از امروز شبمی درمانیش شروع شده. با اینکه نزدیک یک ماهه که دارم رو مخش کار میکنم. و چقد اون طفلک هم به منو حرفای صدمن یه غازم اعتماد میکنه'بازم شروع خوبی نداشته. الان داشتم با دخترش حرف میزدم ومیگفت سردرد و تهوع کلافه اش کرده. هیچی نمیتونه بخوره و این منو خیلی نگران میکته و دلمو میسوزونه. از خدا میخام که زندگی بدون درد و رنج برای همه انسانها مقدر کرده باشه و همه بیمارا از جمله دوست عزیز منو هرچه زودتر شفا بده..