زَمِ ستان

داداش کوچیکه سربه هوای بی سلیقه حواس پرت نامرتب زنگ زده که چنتا از وسایل من تو ماشین تو جا مونده واسم بیارشون. حالا وسایلی که میگه یه کشوی دارور بوده که انواع و اقسام مدارک از چک و سند ماشین و قولنامه اجاره و... توش تلنبار شده . گذاشتشون تو صندوق عقب ماشین و من هر دفعه که صندوق رو بالا میزدم ار ترس گم شدن مدارک این موجود وقیح بی سلیقه بیشعور فوری درصندوق رو می بستم و وسایل خودمو میذاشتم روی صندلی. هیچی دیگه' پاشدم تو این گرمای تابستون رفتم دم خونه اش وووسایلش رو دادم. حالا هنوز به خونه نرسیده' زنگ زده تو سوییچ ماشین و شناسنامه منو ندیدی/گفتم نه ندیدم... یهو یادم امد کجا هستند. زنگ زدم  بهش میگم چند میدی تا جاشونو بهت بگم. با عصبانیت داد زد که حوصله ندارم. گفتم اوکی ! پس بگرد تا پیداش کنی. بامنت گفت نکنه تو ماشین تو جا گذاشتمشون‌. گفتم نه.این تو بمیری از اون تو بمیریا نیس تا پول ندی نمیگم کجان؟ صد  واسه سوییچ' صد واسه شناسنامه و صد واسه بداخلاقی و داد زدن سر من. بعدشم درد وبلای همه خواهرا بخوره تو سر برادراشون.  مخصوصا دردو بلای ما تو سر تو به تنهایی... شماره حساب رو واسش فرستادم و اگه پول واریز نشه از سوییچ و شناسنامه خبری نخواهد بود

ولی دارم فک میکنم یه کمی ارزون حساب کردم.‌ولی خب چه کنم که تو مرام ما نیس که زیر حرفمون بزنیم. 

+ تــاریـخ دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۹ ساعـت 19:30 به قـلـم zamharir |