زَمِ ستان

اسفند 99 بودکه دیدم نمیتونم ادامه بدم... با خودم فکر کردم بهنره در اوج خداحافظی کنم...مثل فوتبالیستا ک کفشاشون رو در میارن و میندازن گِل گردنشون.. یا کشتی گیرا که چارگوشه تشتک رو میبوسن و میگن خدافظ... منم تخته پاک کن رو گذاشتم گوشه تخته و ماژیک وایت بردو داخل کشوی کمد... لابد اگه تو کلاس بودم باید اینکار رو میکردم.. اماشرایط کرونایی بود و شبکه شاد اومده بود و شادی زنگ تفریح و کل کل با بچه ها رو به شکل حضوری ازم گرفته بود و ناشاد دست از کار کشیدم... معلمی بهترین کار دنیاست حداقل واسه من...ولی ، اما ، دیگه سالها رفتن به مدرسه هم ، اشتیاق آدمها رو کاهش میده... فک کنید آدم از 5سالگی بره مهدکودک و بعد هم مدرسه و دانشگاه و...به قول -مهوش ، پریوش - حالی واسه آدم می مونه؟ ... نه والا!!... احوالی واسه آدم می مونه ؟...نه بلله ...البته لذت معلمی واسه آدمی مثل من که سالها از درس و کلاس دور بوده و سمتهای دیگه ای مثل رو تجربه کرده ، کم شده بود ... و این اواخر روحم از آوار حجم عظیمی از بدبیاریهای فردی و اجتماعی و حتی جهانی ،خسته ...و دیدم نمیتونم ... نمیتونم اونطوری که میخام کار کنم...واسه همین یه روز رابراه از مدرسه پا شدم ،رفتم اداره و درخواست بازنشستگی رو گذاشتم روی میز ... اول فکر کردند شوخیه... بعد گفتند خود شیرینی میکنی؟...حتی منو آگاه کردند به خاطر مدرکم تا 10 سال دیگه هم جا واسه موندن دارم... نهایتا راه تطمیع رو در پیش گرفتند : بذار حداقل بعد از عید که طرح رتبه بندی اجرا بشه و حقوقا افزایش پیدا کنه...

اما ، ولی ، هیچی نتونست توجیه ام کنه که بمونم...و این بود که مثل -سعید داستان دائی جان ناپلئون که یه روز گرم مرداد ساعت سه عصر عاشق شد- منم 29 اسفند مصادف با ملی شدن صنعت نفت - مهمترین سوال درس تاریخ در همه اعصارایران - بازنشست یا به قول دوستان ناز نشسته شدم... قول داده بودم که مدیرمون رو تنها نذارم. واسه همین تا آخرین روزهای سال تحصیلی 1399-1400 مثل همیشه و انگار نه انگار که بازنشسته هستم رفتم و امدم...

ولی ، اما دقیقا از اولین روز مهر سال 1400 دیگه مدرسه نرفتم. الان که چند روزی از مهر گدشته هنوزم سر همون ساعت بیدار میشم.. وسوسه میشم که پا شم برم مدرسه... ولی خودمو میزنم به خواب... انگار نه انگارکه از 5 سالگی هیچ مهری نبوده که مدرسه نرفته باشم...

پی نوشت یک:این پست چند سال پیش در تاریخ ۵مهر۱۴۰۰ نوشته شد و یهو امروز هوس کردم منتشر کنم.

پی نوشت دو:صبای عزیز خواهر مجازی هنوزم دوست دارم یه روزی اینجا واسم پیام بذاری. با آنی کیک پز بعضی وقتها یاد گذشته ها میکنیم و خلاصه که خاطراتمون رو مرور میکنیم.

+ تــاریـخ یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ ساعـت 22:31 به قـلـم zamharir |