زَمِ ستان

خواهرم صبای عزیز. اگه از این ورا رد شدی خبری بذار واسم. خیلی دلم برات تنگ شده. همین دو روز با آنی کیک پز حرفت رو میزدیم. خلاصه اینکه خیلی به یادتم.

+ تــاریـخ پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۹ ساعـت 20:47 به قـلـم zamharir |

اینا فقط نوشته های از سر رفع استرس و افسردگی و اضطرابه و نیازی به خوندنشون نیس. واسه خودم مینویسم تا تخلیه هیجانی بشم

+ تــاریـخ یکشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۸ ساعـت 0:0 به قـلـم zamharir |

اسفند 99 بودکه دیدم نمیتونم ادامه بدم... با خودم فکر کردم بهنره در اوج خداحافظی کنم...مثل فوتبالیستا ک کفشاشون رو در میارن و میندازن گِل گردنشون.. یا کشتی گیرا که چارگوشه تشتک رو میبوسن و میگن خدافظ... منم تخته پاک کن رو گذاشتم گوشه تخته و ماژیک وایت بردو داخل کشوی کمد... لابد اگه تو کلاس بودم باید اینکار رو میکردم.. اماشرایط کرونایی بود و شبکه شاد اومده بود و شادی زنگ تفریح و کل کل با بچه ها رو به شکل حضوری ازم گرفته بود و ناشاد دست از کار کشیدم... معلمی بهترین کار دنیاست حداقل واسه من...ولی ، اما ، دیگه سالها رفتن به مدرسه هم ، اشتیاق آدمها رو کاهش میده... فک کنید آدم از 5سالگی بره مهدکودک و بعد هم مدرسه و دانشگاه و...به قول -مهوش ، پریوش - حالی واسه آدم می مونه؟ ... نه والا!!... احوالی واسه آدم می مونه ؟...نه بلله ...البته لذت معلمی واسه آدمی مثل من که سالها از درس و کلاس دور بوده و سمتهای دیگه ای مثل رو تجربه کرده ، کم شده بود ... و این اواخر روحم از آوار حجم عظیمی از بدبیاریهای فردی و اجتماعی و حتی جهانی ،خسته ...و دیدم نمیتونم ... نمیتونم اونطوری که میخام کار کنم...واسه همین یه روز رابراه از مدرسه پا شدم ،رفتم اداره و درخواست بازنشستگی رو گذاشتم روی میز ... اول فکر کردند شوخیه... بعد گفتند خود شیرینی میکنی؟...حتی منو آگاه کردند به خاطر مدرکم تا 10 سال دیگه هم جا واسه موندن دارم... نهایتا راه تطمیع رو در پیش گرفتند : بذار حداقل بعد از عید که طرح رتبه بندی اجرا بشه و حقوقا افزایش پیدا کنه...

اما ، ولی ، هیچی نتونست توجیه ام کنه که بمونم...و این بود که مثل -سعید داستان دائی جان ناپلئون که یه روز گرم مرداد ساعت سه عصر عاشق شد- منم 29 اسفند مصادف با ملی شدن صنعت نفت - مهمترین سوال درس تاریخ در همه اعصارایران - بازنشست یا به قول دوستان ناز نشسته شدم... قول داده بودم که مدیرمون رو تنها نذارم. واسه همین تا آخرین روزهای سال تحصیلی 1399-1400 مثل همیشه و انگار نه انگار که بازنشسته هستم رفتم و امدم...

ولی ، اما دقیقا از اولین روز مهر سال 1400 دیگه مدرسه نرفتم. الان که چند روزی از مهر گدشته هنوزم سر همون ساعت بیدار میشم.. وسوسه میشم که پا شم برم مدرسه... ولی خودمو میزنم به خواب... انگار نه انگارکه از 5 سالگی هیچ مهری نبوده که مدرسه نرفته باشم...

پی نوشت یک:این پست چند سال پیش در تاریخ ۵مهر۱۴۰۰ نوشته شد و یهو امروز هوس کردم منتشر کنم.

پی نوشت دو:صبای عزیز خواهر مجازی هنوزم دوست دارم یه روزی اینجا واسم پیام بذاری. با آنی کیک پز بعضی وقتها یاد گذشته ها میکنیم و خلاصه که خاطراتمون رو مرور میکنیم.

+ تــاریـخ یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ ساعـت 22:31 به قـلـم zamharir |

داداش کوچیکه مصداق عینی این عبارته که مردا هیچ وقت بزرگ نمیشن. از اونجایی که ایشون اخربن بچه خانواده هستند از همون بچگی پرتوقع و زیاده خواه و لوس و ننر بار آمده. هرچی که گغته و‌خواسته در اسرع وقت براش تهیه شده و از طرف همه مورد لطف و عنایت واقع شده. از همون بچگی به همه خواستهاش با خنده و گریه و پا زمین زدن رسیده تاااا وفتی که بزرگ و بزرگتر شد... حتی وقتی اراده کرد که ازدواج کنه خون همه رو به شیشه کرد و اخرشم با جار و جنجال زن گرفت... اخرین هنری که که ازش رونمایی کرده اینه که میخاد از همسرش جدابشه... اونم به دلایل واهی و بدون اطلاع ما... فقط دختر مردم رو تحت فشار گذاشته که به هیشکی نگی فقط بریم جدا بشیم... به همین سادگی و به همین خوشمزگی

+ تــاریـخ پنجشنبه نهم مرداد ۱۳۹۹ ساعـت 22:15 به قـلـم zamharir |

داداش کوچیکه سربه هوای بی سلیقه حواس پرت نامرتب زنگ زده که چنتا از وسایل من تو ماشین تو جا مونده واسم بیارشون. حالا وسایلی که میگه یه کشوی دارور بوده که انواع و اقسام مدارک از چک و سند ماشین و قولنامه اجاره و... توش تلنبار شده . گذاشتشون تو صندوق عقب ماشین و من هر دفعه که صندوق رو بالا میزدم ار ترس گم شدن مدارک این موجود وقیح بی سلیقه بیشعور فوری درصندوق رو می بستم و وسایل خودمو میذاشتم روی صندلی. هیچی دیگه' پاشدم تو این گرمای تابستون رفتم دم خونه اش وووسایلش رو دادم. حالا هنوز به خونه نرسیده' زنگ زده تو سوییچ ماشین و شناسنامه منو ندیدی/گفتم نه ندیدم... یهو یادم امد کجا هستند. زنگ زدم  بهش میگم چند میدی تا جاشونو بهت بگم. با عصبانیت داد زد که حوصله ندارم. گفتم اوکی ! پس بگرد تا پیداش کنی. بامنت گفت نکنه تو ماشین تو جا گذاشتمشون‌. گفتم نه.این تو بمیری از اون تو بمیریا نیس تا پول ندی نمیگم کجان؟ صد  واسه سوییچ' صد واسه شناسنامه و صد واسه بداخلاقی و داد زدن سر من. بعدشم درد وبلای همه خواهرا بخوره تو سر برادراشون.  مخصوصا دردو بلای ما تو سر تو به تنهایی... شماره حساب رو واسش فرستادم و اگه پول واریز نشه از سوییچ و شناسنامه خبری نخواهد بود

ولی دارم فک میکنم یه کمی ارزون حساب کردم.‌ولی خب چه کنم که تو مرام ما نیس که زیر حرفمون بزنیم. 

+ تــاریـخ دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۹ ساعـت 19:30 به قـلـم zamharir |

داداش کوچیکه سربه هوای بی سلیقه حواس پرت نامرتب زنگ زده که چنتا از وسایل من تو ماشین تو جا مونده واسم بیارشون. حالا وسایلی که میگه یه کشوی دارور بوده که انواع و اقسام مدارک از چک و سند ماشین و قولنامه اجاره و... توش تلنبار شده . گذاشتشون تو صندوق عقب ماشین و من هر دفعه که صندوق رو بالا میزدم ار ترس گم شدن مدارک این موجود وقیح بی سلیقه بیشعور فوری درصندوق رو می بستم و وسایل خودمو میذاشتم روی صندلی. هیچی دیگه' پاشدم تو این گرمای تابستون رفتم دم خونه اش وووسایلش رو دادم. حالا هنوز به خونه نرسیده' زنگ زده تو سوییچ ماشین و شناسنامه منو ندیدی/گفتم نه ندیدم... یهو یادم امد کجا هستند. زنگ زدم  بهش میگم چند میدی تا جاشونو بهت بگم. با عصبانیت داد زد که حوصله ندارم. گفتم اوکی ! پس بگرد تا پیداش کنی. بامنت گفت نکنه تو ماشین تو جا گذاشتمشون‌. گفتم نه.این تو بمیری از اون تو بمیریا نیس تا پول ندی نمیگم کجان؟ صد  واسه سوییچ' صد واسه شناسنامه و صد واسه بداخلاقی و داد زدن سر من. بعدشم درد وبلای همه خواهرا بخوره تو سر برادراشون.  مخصوصا دردو بلای ما تو سر تو به تنهایی... شماره حساب رو واسش فرستادم و اگه پول واریز نشه از سوییچ و شناسنامه خبری نخواهد بود

+ تــاریـخ دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۹ ساعـت 19:27 به قـلـم zamharir |

خیلی بده که من وقتی دلم میگیره و استرس دارم میام وبلاگ و شروع به نوشتن میکنم. قبلنا اینجوری نبود. درسته از غم و غصهامون می نوشتیم اما خنده و شادی هم اینجا کم نبود. فک میکنم پیام رسانها کار و کاسبی وبلاگها را کساد کردند. درسته که پیامرسانها کارکردای آنی دارند و به سرعت اخبار رو ردوبدل میکنند و خیلیم خوبه... ولی از نظر من آبکی هستند. عمق ندارن. حتی راست و دروغ رو چنان با هم قاطی میکنند که نمیشه سره رو از ناسره تشخیص داد.  

هنوزم از نظر من وبلاگ در مقایسه با تلگرام و واتساپ و بقیه اشون یه چیز دیگه هست. فرقشون مثل اینه که یه کتاب بگیری دستت یا اینکه همون کتاب رو مجازی بخوونی. امروز واسه این اومدم اینجا که دوستم که بهش میگم مامان شو از امروز شبمی درمانیش شروع شده. با اینکه نزدیک یک ماهه که دارم رو مخش کار میکنم. و چقد اون طفلک هم به منو حرفای صدمن یه غازم اعتماد میکنه'بازم شروع خوبی نداشته. الان داشتم با دخترش حرف میزدم و‌میگفت سردرد و تهوع کلافه اش کرده. هیچی نمیتونه بخوره و این منو خیلی نگران میکته و دلمو میسوزونه. از خدا میخام که زندگی بدون درد و رنج برای همه انسانها  مقدر کرده باشه و همه بیمارا از جمله دوست عزیز منو هرچه زودتر شفا بده..

+ تــاریـخ سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۹ ساعـت 18:23 به قـلـم zamharir |

از اینکه نمیتونم مامانشوی عزیزمو دلداری بدم خیلی ناراحتم. الان چند روزه که نگران پاتولوژیش بود و امروز با گریه زنگ زد که ازمایشگاه برام توضیح نمیده مشکلم چیه... دلم هری ریخت پایین. با اینحال دلداریش دادم که چیزی نیس. همونجا بمون تا خودمو برسونم. وقتی رسیدم.  به پیشنهاد خودش رفتیم دکتر عمومی و اونجا بود که متوجه شدیم سرطان سینه داره. گریه کنون از مطب دکتر زدیم بیرون. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بهش امیدواری بدم که سرطان قابل درمانه. چنتا مثال آوردم براش از ااطرافیان. به یکی از همکارم زنگ زدم که خودش مبتلا بود و الان بهبودی پیدا کرده و ازش خواستم باهاش صحبت کنه و دکترش رو بهش معرفی کنه. ولی مامان شو نامیدانه حرف میزد. نگران امتحان کنکور دخترش بود. نگران دانشگاه اون یکی  دخترش بود. نگران شوهرش که راه دوره. حتی نگران من که از کار و زندگی افتادم. با تحکم و توپ و تشر گفتم بهتره از این به بعد نگران سلامتی خودت باشی که اگه نباشی زندگی بقیه اطرافیانتم به فنا رفته. 

الان عذاب وجدان دارم که آیا دوست خوبی هستم؟ آیا میتونم اونجوری که باید و شاید تو روزای سختی که دوست عزیزم پیش رو داره کمکش باشم؟ اصلا آیا فاطی عزیز من میتونه بر این بیماری سخت غلبه کنه با این روحیه ی شکننده... خدایا تقدیرش زیبا و سرشار از روزهای پر نشاط باشه.

+ تــاریـخ دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعـت 14:48 به قـلـم zamharir |

گند امروزم این بود که سیم کارتی که از خواهرم امانت دستم بود و پس دادم. بدون اینکه حتی فک‌کنم شماره هام تو سیم کارت سیو شدند الان که خواهر جان با راهنمایی من سعی کرده عضو تلگرام بشه با سیلی از مخاطبین روبرو گشته حالا اون سیل مخاطبین بماند.  اسامی عجیب و غریبی که من تو گوشیم دارم مزید بر علته. سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم. گفتم اشکال نداره. فقط مواظب باش که به مخاطبین من پیام ندی. خواهر جان گفتن. والا من دیگه مخاطبین خودمم گم کردم. گفتم خب من اسامی رو انگلیسی سیو میکنم. بهرجهت که گند آخذ شبم قابل پاک کردن نیست. یاد اون پروفایل افتادم که نوشته بودم آدمای بعد لز ساعت دوازده شب رو جدی نگیرید. خخخ

+ تــاریـخ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعـت 0:55 به قـلـم zamharir |

دو سه ماه پیش که با عارف شوریده نام آشنا شدم.در حین پند و اندزهایی که مرحمت می نمود یکی هم این بود که لاله های گوش رو با دست مخالف بگیر وبشین و پاشو برو تا در آینده مبتلا به آلزایمر نشی. بنده هم که مثل همیشه فقط شنونده هستم و مطمئنم تو اون لحظه تو دلم به این حرف خندیدم. باشه ای گفتمو رد شدم. الان که داشتم عصر ایران میخوندم . به مطلبی با عنوان سوپریوگای مغزی برخوردم که همین تمرین  رو داده بود و عنوان کرده بود که سه ماه انجامش بدید تا از اثرات شگرفش بهره مند بشید.

دیگه حالا  میخوام انجامش بدم ببینم بال و پر درمیارم یا نه؟

یادم باشه پروفایلی ،از عارف شوریده نام هم تشکر کنم.خوشال میشه یقیناً

+ تــاریـخ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعـت 18:43 به قـلـم zamharir |